تبليغاتX
بهار

بهار

راندوو

دیشب عجب شب مهتابی زیبایی بود برای دور زدن , نمی دونم چرا حس می کردم انگاری بار اوله همو می بینیم یه حس تازگی ناب ... اینقدرم شیرآب رو سفت نبند مرد !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 10:50  توسط بهار و فریبرز  | 

امروز من ...

_  امروز نهار دلمه برگ پختم یادم نمی آد اینقدر از پختن غذا لذت برده باشم یک حس فوق العاده  قوی به زندگی لحظه به لحظه کنارم بود و نمی دونم دلمه برگ دقیقا چه ربطی می تونه داشته باشه , فریبرز که حسابی سور پرایز شد به قول خودش اگه هزار تا غذا رو هم حدس می زد این غذا توش نبود !

_ فریبرز با رضا رفته پارک  بدوه , من کارای مقدماتی نهار پیک نیک روز دو شنبه رو اماده می کنم کاش تو این هفته بتونیم ماشین بخریم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 22:40  توسط بهار و فریبرز 

اولین سفر خودت رو به سمت وطن تجربه می کنی ...در جهتی عکس این سالها !

و من اولین تجربه تنهاییم رو در خانه ای بزرگ و خالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:6  توسط بهار و فریبرز 

همه در انتظار تو

خیلی جالبه که این یک ساعت اینقدر دیر می گذره ! این همه روز اومدند و رفتند ولی این یک ساعت یک چیز دیگه ایه !

بیا دیگه ، بهار آماده ست

چایی آماده ست

خانه آماده ست

زندگی آماده ست

منتظرم نذار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:50  توسط بهار و فریبرز 

جای خالی تو ...

والنتاینه

شش روز دیگه اینجایی

جایت اینجا

پیش من

 پیش کادویی که امروز برایت خریده ام

پیش این دوستت دارم

چه خالیست ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:41  توسط بهار و فریبرز 

 

امروز اون تی شرت مشکی اتو شستم حس تازه و دلنشینی بود وقتی روی طناب پهنش میکردم

تو دلم فکر می کردم پس مامانا اینطوری لباسهای شوهرشونومی شورند وروی طناب پهن می کنند ...

 

 

( من لباسشویی میخوام ! )

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:40  توسط بهار و فریبرز 

اولین ولنتاین

       

 دوستت دارم تنها کلمه ای که هیچوقت کهنه نمیشه ...دوستت دارم تا همیشه

هر روز واست ولنتاین میشه وقتی عاشق باشی .

ما با همیم و  دوستتون داریم..

ولنتاین  مبارکتون باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:1  توسط بهار و فریبرز 

تا نیم ساعت دیگه باید برم , ده روز با هم بودن مثل همه روزهای خوب چون باد گذشت , با هم از فردا گفتیم و از بنائی که خواهیم ساهت  ( بیتا نقشه اش رو برامون می کشی ؟! )

و آینده زیباست و چون روز برایمان روشن .

اگرچه ذهنم مدتی درگیر همرهان نیمه راه بود ولی کلاف ذهنم را به تو پیوند می زنم که همیشگی ترین همراهی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:52  توسط بهار و فریبرز 

دلک کوچک من...

همیشه حواسم به بی صبری این دل شکننده و ساده بود

ولی

دلم نازک شده است ...نی نی شده است ...گاو شده است ....

یک شب زمستانی زیباست ...نیستی  , دلم می خواد برم بیرووووووووووووووووووووون ؛ با تو ...

 

( عاشقانه هایش را قیچی می کنم  و دلتنگی هایش را درز, برای روز مبادا ! )

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:2  توسط بهار و فریبرز 

اولین شب یلدا !

 

امشب شب یلداست

تو نیستی

و آفتاب به دنبالت می گردد

و من فکر میکنم

انسان یعنی عجالتا !

 

شب یلدا بی تو و خورشید

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:55  توسط بهار و فریبرز